مرتضى راوندى
359
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
بدهند و كلاه نمدش را برداشته در رديف فراش خلوتها بنويسند . « شنيدن اين حرف در من كمتر از صاعقهء آسمانى نبود . ديدم كلاه نمد به آن ننگينى و شيخ بودن با آن بدنامى هزار مرتبه شريفتر و آبرومندتر است از كلاهى كه مىخواهد به سر من برود . » « 1 » چند سالى به همين وضع و منوال گذشت تا كمكم ورق برگشت و نغمهء مشروطه از گوشه و كنار بلند شد . عارف ، كه هزاران پردهء ننگين و شرمآور از دورهء استبداد به چشم خود ديده بود ، از همان ابتداى جنبش آزادى به سوى مشروطهخواهان روى آورد و قريحه و استعداد خود را وقف آزادى و انقلاب كرد . اين غزل را بيست روز بعد از به دار آويختن شيخ فضل اللّه نورى ( 1327 ه . ق ) در نمايشى كه در خانهء ظهير الدوله به نفع حريقزدگان بازار داده شد ، خوانده و بسيار مقبول افتاد : دلى كه در خم آن زلف تابدار افتاد * چو صعوهاى « 2 » است كه اندر دهان مار افتاد به صوفيان خرابات مژده ده امروز * كه شيخ شهر ، حريفان ز اعتبار افتاد دماغ بسكه كدر شد ز تنگناى قفس * دگر دل از هوس سبزه و بهار افتاد برو كه بازنگردى الهى اى شب هجر * كه روز وصل دو چشمم به روى يار افتاد دلى كه از غم روى تواش قرار نبود * چو ديد طرهء زلف تو بيقرار افتاد چه هرجومرج ديارى است شهر عشق عارف * در آن ديار و در آن شهر شهريار افتاد يكى از مهمترين و معروفترين آثار عارف در اين دوره ، غزل « پيام آزادى » است كه شاعر در ضمن آن پيروزى آزاديخواهان را بر قواى ارتجاع ستوده است . عارف ، اين پيام پرشور را در مجلس جشنى كه در اواخر سال ( 1327 ه . ق ) از طرف شعبهء ادبى حزب دموكرات به ياد پيروزى مشروطهخواهان و شكست محمد على ميرزا برپا شده بود ، با آهنگ موسيقى براى ملت ايران فرستاده است : پيام دوشم از پير مى فروش آمد * بنوش باده كه يك ملتى به هوش آمد هزار پرده ز ايران دريد استبداد * هزار شكر كه مشروطه پردهپوش آمد ز خاك پاك شهيدان راه آزادى * ببين كه خون سياوش چهسان به جوش آمد . . . براى فتح جوانان جنگجو ، جامى * زديم باده و ، فرياد نوشنوش آمد كسى كه رو به سفارت پى اميدى رفت * دهيد مژده كه لال و كر و خموش آمد صداى نالهء عارف به گوش هركه رسيد * چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد
--> ( 1 ) . همانجا ، ص 106 . ( 2 ) . صعوه : گنجشك كوچك ، دال پره .